نوشته های دخترک مترجم

یک عدد دخترک مترجم عاشق رنگ ها و سفر که می خواهد یک کولی باشد.
از شادی هایم می نویسم تا مزه ی شان تا ابد بماند و از اندوه هایم تا فراموششان کنم.

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

رابطه

رابطه مثل یک گیاه می مونه.

اولش یه جوونه ی نازکه که باید مراقب باشی،بهش توجه کنی،تقویتش کنی.

باید براش بگی که چقدر مهمه،چقدر از وجودش خوشحالی،بایدجوونه ات سرپا نگه داری!

اینکه فقط یکی حواسش به این جوونه باشه، ریشه ی این رابطه رو سست میکنه، باید دو طرفه مراقبت بشه.

رابطه ها الکی و یک دفعه تموم نمیشن،توی گذشته یه جایی کمتر مراقبش بودی و بهش توجه نکردی که اینطوری شد.

آدما تا وقتی یه رابطه رو ادامه میدن که بدونن در مقابل ارزشی که می ذارن،  بهشون ارزش داده میشه.

آدما تا یه جایی یه رابطه ی سرد رو ادامه میدن، بعدش هیچ جوره حاضرنیستند دوباره برگردند.

امروز مواظب جوونه و رابطه مون باشیم!


 پ.ن: 

 دخترک درونم تبر به دست در حال قطع کردن است و درونش بیشتر از همیشه پر از زخم و خستگی است.

درونش پر از درد و فریاد است و با گفتن و نگفتن همه چیز خراب می شود.

خدایا صبر!

درس زندگی

یک جایی باید همه ی غرهایت را بزنی، غصه ها را بخوری، داد بزنی، گریه کنی وشکایت کنی...

اما بعد باید دست خودت را بگیری و بروی دنبال ساختن زندگی که دوست داری، بدون ناامیدی!!!

درسی برای زنان

در کنار همه ی درس های به درد نخور در مدرسه و دانشگاه، باید توی سر دختران این سرزمین فرو کنیم که  شاهزاده سوار بر اسب سفید مال قصه هاست، قرار نیست کسی بیاید و یک دفعه همه ی مصیبت ها تمام شود و خوشحال و شاد بشوی! این خود خود تو هستی که باید قوی بشوی و یاد بگیری زندگی ات را بسازی، بدون وابستگی به هیچ کسی! تنها خود تو می توانی شاهزاده زندگی ات باشی! زن باش و قوی باش! زندگی سخت است!!

بازگشت

مدت ها بود که دست از نوشتن برداشته بودم!
نه نوشته های شبانه و نه نوشته های هرصبح! دیگر حتی برای بلوط هم نامه نمی نوشتم.
یعنی می نوشتم ولی کیفیت اش راضی ام نمی کرد، به دنبال غلط گیری و تصحیح بودم، هیچ کدام به دلم نمی نشست.
 برای منی که از بچگی عادت داشتم روزانه هایم را بنویسم، دوری از نوشتن سخت ترین کار بود.
تا همین امروز که شاهین کلانتری می خواندم، نوشته بود که دست بکشید از این تصحیح و فقط بنویسید، هرچه می خواهید بنویسید ولی ادامه بدهید. حتی اگر چرت بود...
امروز مثل قبل دوباره صبح ساعت ها نوشتم، بی فکر به غلط بودن و بی معنی بودن.
بعد مدت ها آرام شدم!

دلم نمی خواهد دیگر دست از نوشتن در اینجا و روزانه هایم بردارم....

نامه ای برای روانشناس جان

آدم ها هرکدام رنگ و مزه خاص خود را دارند. من از رفتار آدم ها هرکدام را در طیف رنگی خاص قرار میدهم و براساس آن به آن آدم نزدیک یا دور میشوم.

مثلا محسن خنده هایش مزه و عطر بی نظیر لیمو ترش تازه میدهد. مثل بمب انرژی میماند و  خنده هایش مثل آب همه چیز را میبرد و میشورد. به خوبی می تواند شگفتی خلق کند.

درست وسط نفرت و خستگی ام از دنیا، وقتی رنگ ها برایم کمرنگ شده بود سر رسید و همه چیز را لیمویی کرد، با جادوی خاص خودش. کاری که هیچکس نتوانست بکند، درست موقعی که هیچکس نمی فهمید....


امروز میخواستم بی حوصله باشم،غر بزنم، رنگی نباشم اما وسط فایل هایم صدای ضبط شده اش را شنیدم و پرت شدم به همان بوی لیموی تازه...

نشد!!


به خودم قول داده بودم به حرف هایش جدی فکرکنم و بجنگم و خوب باشم و بخندم و رنگی باشم.

به او گفته بودم روزی برایش می نویسیم که همه چیز بهتر شده، من عطر لیمویی اش را ذخیره کرده ام و دیگر بوی بد  نمیدهم و قابل تحمل شدم و به نظرم حالا وقتش بود:

روانشناس جان نازنین

همه ی موارد بالا به جز قابل تحمل بودن عملی شد و یک عالمه مرسی و حال خوب برای خوب بودنت و اینکه مرا تحمل کردی.

لطف قدر این عطر و جادوی خودت را بدان و حسابی شاد تر باش و قربان صدقه ی خودت برو.


برایت آرزوی شادی و مهر و حال خوش میکنم. سبز باشی.


پ.ن: صبح آن نقطه ی کوچک بغض و تنهایی آن شب را نیز فراموش کردم.


درد

از بزرگترین دردهای زندگی این است که آدمی که به بهترین شکل ممکن حالت را خوب میکند، به بدترین شکل ممکن نیز حالت را بد میکند و بدتر این است که این درد درمان ندارد.

نامه یک

نامه ی یک

بلوط عزیزتر ازجانم

راستش اعتراف می کنم که هیچوقت حوصله ی بچه ها نداشتم و رابطه ی خوبی هم با آن ها نداشتم . اگرچه همیشه به دنیای آن ها حسودی می کنم، به دنیای پاک آن ها، به ساده بودن آن ها. اما چند وقتی است که سعی می کنم حوصله و صبرم را در برابر شیطنت ها و کنجکاوی های بچه های اطرافم بیشتر کنم و رابطه ی بهتری با آن ها بسازم.

وقتی با دخترکوچولوی نزدیکم مشغولم، لذت جدیدی را تجربه کردم. به شیطنت هایش خندیدم، نگران شدم.

هرچه که می گذرد، این روزها بچه ها را بیشتر دوست دارم و قول می دهم ازاین به بعد با آن ها خوش اخلاق باشم.

دوستت دارم

زهرا

دختری از آسمان

دوست دارم فردا که بیدار میشوم،  مثل قصه هایک لک لک با  دخترکوچکی توی منقار پشت پنجره ام باشد ...

دخترکی که اسمش بلوط باشد که  منبع آرامش زندگیم ام و تمام عشقم بشود ...

از زیبایی های دنیا و آدم های خوب برایش بگویم، با هم بازی کنیم و از از رنگ ها لذت ببریم...

 دوست دارم اینجا برای بلوطم نامه هایی  بنویسم و از دنیا و از عشقم به او برایش  بنویسم...


آدم خطاکار

آدمی که یک بار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشد و بعد هم پشیمان شده باشد، مطمئن تر است از آدمی که تا به حال پاش نلغزیده...


قیدار. رضاامیرخانی

قیدار

تصمیم اولی که به ذهن ت می زند، با همه ی جان گرفته می شود. تصمیم دوم، با عقل، و تصمیم سوم با ترس... از تصمیم اول که رد شدی، باقی اش مزه ای ندارد....


قیدار. رضا امیرخانی