اندکی قبل میل به دانستن داشتم، برای بهتر بودن و بهتر زیستن.

برای کم کردن آتش این میل، می خواندم، می نوشتم، فکر می کردم.

خزانه ای داشتم کوچک اما پویا که هراز گاهی تصحیح میشد، حذف می شد.

حالا هنوز هم میل به دانستن هست، مثل قبل پر رنگ.

اما تلاشم خلاصه شده به انفعالی ترین کار، مجموعه ای از کتاب و صوتِ روی هم تلمبار شده، خزانه ای پر بار تر...

اما بوی مرگ می دهد، بی رنگ شده.

دلم را به هم زدند...

دلم خلوتی میخواهد