انگار روی گسل لغزانی ام که یک طرفش من و تنهایی و افکارم است و طرف دیگر، خانواده عشق و دوستانم.
شکاف این گسل هر روز بیشتر می شود و عمق می گیرد.

پ.ن : دستم را تا ته گلو بردم، بالا نمی آید این حس مسمومیت لعنتی.

دلم میخواد بروم رشت، ساغری سازان، مسجد حاج سمیع.