همین الان الان تنها دلم میخواهد پشت پنجره ی اتاقم لک لکی نشسته باشد با دخترکی در منقار.

مثل قصه های بچگی .

هدیه ای برای من از بالای ابرها.

 آن وقت اسمش را می گذارم بلوط، برایش از عشق می گویم، از دنیا. از آدم ها.


اما علی الحساب که نه لک لکی است و نه بلوطی، اینجا برایش می نویسم.

باشد روزی پیدا شود و بخواند.